![]() |
![]() |
|
| عشق من .... |
|
مرگ من چه کسی اولین
اشک را خواهدارا ریخت و
آخرین کسی که مرا از یاد
خواهد برد کیست ؟؟ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 18:19 توسط محسن |
|
|
هیچ در خلوت تنهایی خود غرق شدی درهمان وقت که در بستر خود خواب را با همه ی نازکی و راز و رموز کرده باشی از خود دور از سراپرده چشم وه چه زیباست که در خلوت تنهایی خود غرق شوی تا بفهمی مزه شهدو شکر نوش فکر لب یار فکر پروانه و گل بلبل و گلخانه شدن غرق در پاکی هر آب شدن وه چه زیباست که در خلوت تنهایی خود غرق شدن غرق در نور شدن |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 12:21 توسط محسن |
|
|
رو میکنم به اینه رو به خودم داد میزنم ببین چقد حقیر شده اوج بلند بودنم رو میکنم به اینه من جایه اینه میشکنم رو به خودم داد میزنم این اینه است یا که منم.... من و ما کم شده ایم خسته از هم شده ایم بنده خاک..خاکه ناپاک خالی از معنایه ادم شده ایم... دنیا همون بوده و هست حقارت از ما و منه وگر نه پیش کاعنات زمین مثه یه ارزنه زمین بزرگ و باز نیست دنیایه رمز و راز نیست به هر طرف رو میکنم راهه رهایی باز نیست دنیا کوچیکتر از اونه که ما تصور میکنیم فقط با یه عکس بزرگ چشمامونا پر میکنیم به روز ما چی اومده من و تو خیلی کم شدیم پاییز چقد سنگینی داشت که مثل ساقه خم شدیم من و ما کم شده ایم ........ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 18:57 توسط محسن |
|
پرودگارا به من آرامش ده تا بپذیرم آنچه را که نمیتوانم تغییر دهم دلیری ده تا تغییر دهم آنچه را که میتوانم تغییر دهم بینش ده تا تفاوت این دو را بدانم مرا فهم ده تا متوقع نباشم دنیا و مردم آن مطابق میل من رفتار کنند |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 10:54 توسط محسن |
|
عصر ما عصر فریبه عصر اسمایه غرییبه عصر پژمردن گل تو گلدون چترایه سیاه تو بارون شهر ما سرش شلوغه وعده هاش همه دروغه اسموناش پر دوده قلب عاشقاش کبوده
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 10:28 توسط محسن |
|
![]()
آه باران بر من ببار! شايد غبارهاي غمگين وجودم را بشويي بر من ببار شايد اين نخوت و سستي؛ خاموشي و سكوت ؛ وهم و خيال ؛ را بشويي ... بر من ببار اي باران ! خيسم كن ... غرقم كن ... در موجهاي سركش دريايي دور ؛ در ابهت كوههاي بلند قامت ؛ در طلوع تقدري نو ؛ و در غروب تقديري شوم ... مرا بشور و با خود ببر! تا آسمانهاي عاري ازچراغهاي رنگي ؛ آسماني بدون قانون بودنها و ماندنها و رفتنها ؛ آسمانهايي تهي از بايدهاو اگرها و شايدها آسمان ... دريا ... كوه ... كوير .. مرا ببر به لامكاني كه احدي را قدرت يافتنش نباشد ... مرا بشور ! وقطره قطره اشكم كن ! جاري ساز... در چشمه هايي خاموش ولي پر اميد .. مرا راهي دريا كن ... محو كن ! ناپيدا كن ! مرا بميران در نفسهاي خاموش مرگ ... مرا بميران در هق هق هاي درد ... مرا بميران در غم نبودن همه كس و هيچ كسهايي كه هست و نيستشان نامعلوم است ... مرا جلا بده ! در پستوي نمكناك زمان ... كه قلبها را زنگار ميدهد ... زنگاري نارنجي ... زرد ... آبي ... زنگاري كه محبت را راهي ديار خيالات مي كند ! ديار خواهشهايي شهوتناك ... مرا بيرنگ كن مرا ببر از اين ديار اين ديار غصه هاي هزار چهره ؛ كه در كمين خوشبختيها نشسته اند ... ودستهاي التماس را نمي ببنند ! آه باران مرا نيز از خود كن . انسانی باراني ! كه چشمان هميشه گريانش ، سهمي از ابرهاي آسمانت شود ... رعد و برق هقهق هايش ، هم ناله بغضهاي آسمان ... و هم آواز با تو عشق را زمزمه كند ... بخواند آواز روييدن را ... آهنگ سيراب شدن را ... و بشويد همه زشتيها و خيالات شوم را ... آه باران ببار بر من بر من خسته ببار ... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 11:32 توسط محسن |
|
|
خسته ام میفهمید.....
خسته از امدن و رفتن و اواره شدن خسته از منحنی بودن عشق خسته از حس غریبانه این تنهایی به خدا خسته ام از این همه تکرارو سکوت به خدا خسته ام از این همه لبخندو دروغ خسته ام از اینهمه نیرنگ و درویی..... باختم من همه عمر و دلم را به هراس تر یک بوسه به لبهای خزان.... خواستم صادق و عاشق باشم خواستم مست شقایق باشم اما حیف حس من کوچک بود. به خدا خسته شدم میشود قلب مرا عفو کنید؟ ورهایم بکنید تا دلم باز شود؟ خسته ام درک کنید میروم زندگیم را بکنم میروم مثل شما پی احساس غریب تا باز شاید.... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 12:59 توسط محسن |
|
|
نگاه کن كه غم درون ديده ام چگونه تمام هستي ام خراب مي شود تو امدي ز دورها و دورها چه دور بود پيش از اين زمين ما كنون كه امديم تا به اوج ها نگاه كن كه موم شب به راه ما |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 14:8 توسط محسن |
|
|
کاش می شد مزه خوبی را می چشاندیم به کام دلمان کاش ما تجربه ای می کردیم شستن اشک از چشم بردن غم از دل همدلی کردن را کاش می شد که کسی می آمد باور تیره ی ما را می شست و به ما می فهماند دل ما منزل تاریکی نیست اخم بر چهره بسی نازیباست بهترین واژه همان لبخند است که ز لبهای همه دور شده ست کاش می شد که به انگشت نخی می بستیم تا فراموش نگردد که هنوز انسانیم!!! کاش درباور هر روزه مان جای تردید نمایان می شد و سوالی که چرا سنگ شدیم و چرا خاطر دریایی مان خشکیده ست؟ کاش می شد که شعار جای خود را به شعوری می داد تا چراغی گردد دست اندیشه مان ...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 1:59 توسط محسن |
|
خداوندا اگر روزي بشر گردي ز حال ما خبر گردي پشيمان مي شوي از قصه خلقت از اين بودن از اين بدعت خداوندا نمي داني که انسان بودن و ماندن در اين دنيا چه دشوار است چه زجري مي کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 19:58 توسط محسن |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
از اين پس به جهان مي خندم به هوس بازي اين بي خبران مي خندم هر که آرد سخن از عشق بدان مي خندم خنده تلخ من از گريه غم انگيز تر است کارم از گريه گذشته ست, بدان مي خندم
........................... |
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 |
|
RSS
|